عروسک خر گریان و الاغ عاشق
یادگارت شده این دل تنها
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی
عناوین آخرین یادداشت ها

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 28 تیر ماه سال 1385
چاوشی

aبه خدا همیشه از خدا میخوام  لحظه جداییمون سر نرسه

تا همیشه پا به پای هم باشیم اما این کوچه به آخر نرسه

نگو تا ابد باید تنها باشم  آرزوهای منو ازم نگیر

من میخوام با تو باشم با خود تو

عشق من عشقمو دست کم نگیر

این همه شادابی یه روزی حروم میشه

کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم میشه

تا ابد با من باش ای همه هستی من

هستیمو ازم نگیر حرف رفتن و نزن

 


سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385

میگن حالش خرابه

میگن طاقت نمیاره

میگن اگه خدا کمکش کنه

خدا پس معجزت کو ؟؟؟؟؟

نگار هنوز رو تخت بیمارستان

معجزه هاتو واسه کی گذاشتی؟؟؟؟؟

واسه کی ؟ مگه ما بنده ات نیستیم ؟

واسه نگار دعا کنین شاید خدا دلش به رحم اومد


سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385
حس نا معلوم

آخرش یه شعر پیدا کردم که با دلم یکی باشه

دل دیوانه ام انگار سر و سامان ندارد باز

حدیث درد و نامردی سر پایان ندارد باز

دوباره هق هق گریه به کنج چشم جا وا کرد

درون خانه قلبم گلی گلدان ندارد باز

سراپای وجودم را گرفته سایه وحشت

مرا این حس نا معلوم چرا پایان ندارد باز

دوباره حسرت و کینه شده همپای شبهایم

چگونه قلب بیمارم یکی خواهان ندارد باز

میان جمع می خندم چه میدانند از حالم

نمیدانند و میگویند دل نالان ندارد باز

به کنج گوشه گیری هم مرا دیوانه میخوانند

دلم در این خراب آباد یکی رهبان ندارد باز

در این تنهایی و خلوت پی یک دوست میگردم

نوای مرغ خوش خوانم یکی همخوان ندارد باز

هوای بی کسی گویی در این غمخانه خواهد ماند

چو شمعی سوختم بی تاب چرا پایان ندارد باز

نوروز زاده


دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
کپی           کپی             کپی

یه کپی !!!!

آرزو دارم گر گل نیستم خاری نباشم

بار بر دار بر دوشی نیستم باری نباشم

گر نگشتم دوست با صاحب دلی دشمن نگردم

بوستان بهر خلیلی نیستم ناری نباشم

نیستم گر نوش دارویی برای دردمندی

نیز با بی دست  پایی نیش جراحی نباشم

گر نتوانم بستانم داد مظلومی ز ظالم

باز آن خواهم که همکار ستم کاری نباشم

گر نریزم آب زحمت از سویی بر گلی

دل خوشم گر خنجری بر قلب افگاری نباشم

گر پری بگشوده دارم هم چو کبک کوثری

تنه زن بر خواری مرغ گرفتاری نباشم


دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
تولد

تولد چیز خوبیه کلاً! همه‌جا هم میشه متولد شد تو خونه تو بیمارستان تو راه بیمارستان و ....

اما من یکی رو می شناسم که ادعا می‌کرد تو چشمای یه نفر دیگه متولد شده...

 


دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
جنونی تازه

جنونی تازه ، زخمی نو ، نشان کرده ست جانم را
و می گیرد همین ته مانده ی تاب و توانم را
کجایی آی...! حجم هستیم در خویش می پیچد
و می ترسم برون ریزد زدل ، راز نهانم را
تمام آرزوهای مرا طوفان شک برده ست
و ابری تیره پر کرده ست چشم آسمانم را
نه خورشیدی ، نه امّیدی ،‌ چه خواهد شد؟... نمی دانم

فقط سرماست می داند زبان استخوانم را
چه می پرسی نشانت چیست؟ نامت چیست؟ بیهوده ست
بپرس از کوچه های بیکسی ، نام و نشانم را
در این مرداب وهم افروز ایمان سوز ، می پوسم
اگر دستت نگیرد دست های ناتوانم را
زبانم جز به کام ِ نامِ تو دیگر نمی گردد

تو که لبریز عطر نام خود کردی دهانم را ...
زمستان رفت و من در دستهایت زاده خواهم شد

جنونی کهنه ، جانی نو ... که می گوید اذانم را؟

پاریزی


یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385
مامانم

عشق تو بسان یک شهاب است

کز عمق دلت به من رسیده

حرف از تو قصیده قشنگی است

کز وصف تو در دلم رسیده

دیدار تو حکم فال نیکی ست

کز دفتر عشق تو رسیده

با عشق تو زندگی چه زیباست

این عشق از آسمان رسیده

واسه مامان عزیزم که خیلی دوسش دارم ( روزت مبارک)


یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385
کاش

کاش میشد روزی نیاد که وعده ها بوی خیانت بگیرن

کاش میشد روزی نیاد دروغ و نیرنگ و ریا جای صداقت بشینن

کاش میشد روزی نیاد مردم ما عشق و فراموش بکنن

کاش میشد روزی نیاد ستاره ها شبها رو خاموش بکنن

کاش میشد روزی نیاد شاپرکا از توی خونه ها برن

کاش میشد روزی نیاد کبوترا پر بزنن تنها برن


شنبه 24 تیر ماه سال 1385
سهراب

دم غروب میان حضور خسته اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می دید

و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود

و بوی باغچه را باد روی فرش فراغت

نثار حاشه صاف زندگی می کرد

و مثل بادبزن ذهن سطح روشن گل را

گرفته بود به دست و باد می زد خود را

مسافر از اتوبوس پیاده شد:

« چه اسمان تمیزی !»

و امتداد خیابان غربت او را برد

غروب بود

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی ،کنار چمن

نشسته بود :

« دلم گرفته ،دلم عجیب گرفته است.»

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود .

چه دره های عجیبی!

و اسب یادت هست ، سپید بود

و مثل واژۀ پاکی

 سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد

و بعد ،غربت رنگین قریه های سر راه

و بعد ، تونل ها

« دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است »

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو

که روی شاخه نارنج می شود ،خاموش

نه این صداقت حرفی

که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه ، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند . و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن

« تا به ابد شنیده خواهد شد »

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد :

« چه سیب قشنگی !

حیات نشئۀ تنهایی است .»

و میزبان پرسید :

قشنگ یعنی چه؟

ـ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

 و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مأنوس

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

ـ و نوشداروی اندوه؟

ـ صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

و حال شب شده بود

چراغ روشن بود

و چای می خوردند

ـ چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی

ـ چقدر هم تنها!

ـ خیال می کنم

ـ دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

ـ دچار یعنی عاشق

ـ و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد

ـ چه فکر نازک غمناکی !

ـ و غم تبسم پوشیدۀ نگاه گیاه است

و غم اشاره محوی به رد و حدت اشیاست

ـ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

ـ نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

و گرنه زمزمۀ حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد

و عشق

سفر به اهتزاز خلوت اشیاست

و عشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.


شنبه 24 تیر ماه سال 1385
تو چطور میگی؟

تو چطور میگی که من برای تو کم بودم

منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم

تو فقط دیده گریون خواستی

من برات قلب پر از خون بودم

اخه تو فقط یه عاشق خواستی

اما من گذشته از جون بودم

تو فقط دست نوازش خواستی

من سرا پا غرق خواهش بودم

تو همیشه در پی بهانه ها

اما حدیث سازش بودم

آره تو یه دل سپرده خواستی

چه کنم که سر سپردت بودم

تا که هرگز کسی عاشقت نشه

واسه مردم درس عبرت بودم

منی که ساده به خاک افتادم

بایدم ساده بدی بر بادم

راستی لعنت به من دیوونه که

به تو قلبم رو چه آسون دادم

تو چطور  میگی که من برای تو کم بودم

منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم


جمعه 23 تیر ماه سال 1385
تماشا

آن لحظه که عشق من به دل جا کردی

من سوختم و تو  باز حاشا  کردی

گفتم که مگر تو عهد خود بشکستی

با گریه فقط  مرا  تماشا  کردی

افسوس که خاطرت مرا یاد نکرد

چشمان تو هم دمی مرا شاد نکرد

میسوخت دلم ولی تو می خندیدی

اما دل من ز عشق فریاد نکرد

عبدلی


جمعه 23 تیر ماه سال 1385

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه


پنجشنبه 22 تیر ماه سال 1385
باختی

هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن

تو هم این زهر تلخ نفرت و گوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست

همون بهتر بری مارو هم فراموش کن

تو آبروی عاشقی رو پاک بردی

دارم جدی میگم برای من مردی

چقدر ساده بودم که باورت کردم

عزیزم بودی و خونمو می خوردی

تو که بریدی و دوختی و بهونه ساختی

اما بدون که تو عاشقی باختی

عشق و چه ارزون به ما فروختی باختی باختی

یاد میگیرم از تو اینو که برم به یک بهانه

اسم این کارو بزارم راه حل عاشقانه

توی اوج اشک و عشقی یاد میگیرم که بخندم

هرکی سوخت و باخت مهم نیست مهم اینه من برنده ام

از تو آینه ساخته بودم به چه سادگی شکستی

توی کارت مونده بودم اما ثابت کردی پستی

من به غصه پا نمیدم به تو هم بها نمیدم

تو فقط یه نقطه بودی من تورو صدا نمیدم

رضا صادقی


چهارشنبه 21 تیر ماه سال 1385
هیچی!!!!!!!

خواستم یه دستی به سر و روی وبلاگ بکشم اینجوری شد

دیگه هیچی مثل سابق صفا نداره

آهنگش هم اهنگ وبلاگ قبلیمه

نظرت چیه؟


چهارشنبه 21 تیر ماه سال 1385
عشق

نشد ز عشق برای همیشه دور بمانم

شکوه چشم تو نگذاشت با غرور بمانم

غریب شهر شبم  تا سپیده  راه  نماند

طلوع کن تو که در مرزهای  نور  بمانم

تمام زندگی ام لحظه های خسته تکرار

زمانه خواست که همواره در مرور بمانم

میان رفتن و ماندن دلم نشسته به تردید

بخوان مرا که همیشه در اوج شور بمانم

در این تداوم  اگر  مانده ام  هنوز  شکیبا

دل تو خواست تو گفتی که من صبور بمانم

چه سالها که نشستم یگانه صامت و ساکت

دگر  مخواه غریبانه  سوت  و  کور  بمانم

ز بی  پناهی و  دلتنگی  آمدم  سویت

پناه  من مگذار  از  تو  باز  دور  بمانم

                            عربی


چهارشنبه 21 تیر ماه سال 1385
حالا من یه ارزو دارم  تو سینه

یادگار تو به من رنگ غروبه 

 لحظه های با تو بودن ها چه خوبه

نرو از پیشم نرو نزار بمیرم

تو بزار تو خلوتت اروم بگیرم

خوبه آشناییت باز برگرده

کی پل آرزو تو پرر کرده

همه میگن از صدام بغض جدایی میباره

نمی بینن اشکامو که از گلایه میباره

به خدا بغض صدام از دوری یارم نیست

بغض دیگست تو صدام قلب گرفتارم نیست

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تورو ببینه

واسه پیدا کردنت چه صحرا دیدم

 آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفتا آسمون تو تک ستاره منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

 


چهارشنبه 21 تیر ماه سال 1385
دوست عزیزم مجتبی

تا که بودیم نبودیم کسی
                      کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند
                     خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آینه بدانید تا که هست
                      نه آن لحظه که افتاد و شکست


سه شنبه 20 تیر ماه سال 1385
شاعران جوان

غم بی هم زبانیم را با باد خواهم گفت

و حکایت نا مهربانیت را به دست نقالان خواهم سپرد

چون صیادی بد اقبال به خانه باز خواهم گشت

یادم نرفته خواهش خاموشت

و چشمهای خسته از تنهایی

دیشب خیال روی تو با من گفت

این روز ها دوباره تو میایی

هنگام رفتن است

چشمانم را بستم و برگشتم

باور نمیکنم   ...   هرگز  ...   آری هرگز

دیشب تمام ستاره های پشت پنجره را با دست خاموش کردم

وقتی شنیدم ماه را به اتاقت برده ای

نیست در دنیا ز من بیچاره تر

نیست قلبی از دلم صد پاره تر

میدانم شبی باز خواهی گشت

و تمام کوچه های قلبم را

لبریز از عطر آمدنت خواهی کرد


دوشنبه 19 تیر ماه سال 1385
یگانه

گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی

گیرم تا دنیا دنیاس بخوای پیشم بمونی

روز غمم نبودی خوشیت با دیگران بود

منو به کی فروختی ؟ اون از ما بهترون بود

میایی بیا غریبه حیف دیگه خیلی دیره

حالا که خاطراتت یکی یکی می میره

کی گفته بود که تنهام؟ وقتی تورو ندارم

بازم میگم بدونی منم خدایی دارم

برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی

غرورتم شکستن به چیت داری می نازی


دوشنبه 19 تیر ماه سال 1385
مرو ای دوست

مرو ای دوست مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو به گل روی تو

مرو ای دوست بنشین با من و دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خاموشی

 بی تو به شام و سحر چه کنم با غم تو

مرو ای دوست مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو به گل روی تو

بنشین تا بنشانی نفسی اتش دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خاموشی بی تو به شام و سحر

چه کنم با غم تو با غم تو

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

چه کنم با غم تو چه کنم با دل تنها

چه کنم با غم دل

چه کنم با این درد

دل من ای دل من


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
   
خلاصه ای روزگار خنجرتو به من زدی ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی حالا اشک خون به چشم اینو واست میخونم الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم
شناسنامه کامل من...
تعداد بازدیدکنندگان : 31437


Powered by BlogSky.com