عروسک خر گریان و الاغ عاشق
یادگارت شده این دل تنها
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی
عناوین آخرین یادداشت ها
پنجشنبه 26 مرداد ماه سال 1385
گشتم

در خلوت شبانه ام خفته ای و هیچ نمیدانی که من کجاها به دنبالت گشته ام!
از شمال به جنوب و از جنوب به شمال!
از شهر به کویر و از کویر به دریا!
وجب به وجب!
اندیشه به اندیشه!
انسان به انسان!
از کتابی تا کتابخانه ای!
از شعری به داستانی!
از لغتی به جمله ای!
صفحه به صفحه!
برگ به برگ!

از وبلاگ یه دوست برداشتم


چهارشنبه 25 مرداد ماه سال 1385
خاطراتم

من یه قلبم که هنوزم میزنه برای عشقت

زندگیشو جا گذاشته توی ماجرای عشقت

قلبم میزنه برای عشقت

تو یه اسمی که همیشه می مونه تو خاطراتم

تو گذاشتی و پریدی

من هنوز تو ماجراتم

من

من یه دلداه خسته  تو کتابای نبسته

تویی عکس یه عروسک که تو آیینه نشسته

کاش دلش نیاد زمونه

برای ما کم بزاره

کاش دونیا ما دوتا رو

سر راه هم بزاره

آرسین

 


یکشنبه 22 مرداد ماه سال 1385
بای تا باز بیام
بدلیل بدبختب های فراوان این وبلاگ به مدت ۲ هفته گزینشی کار میکند لطفا بعدا سر بزنید

پنجشنبه 19 مرداد ماه سال 1385
تولدت مبارک

سلام صبا جون دوست عزیزم

امروز یعنی ۱۹ مرداد روز تولدته این روز عزیز رو تبریک میگم

کاش ۱۲۰ سال عمر کنی و با هم دوست باشیم


پنجشنبه 19 مرداد ماه سال 1385
اونی که مدعی بود

اونی که مدعی بود عاشقته

تورو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفت

 توی این بیراهه ها رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت

من و هر ثانیه جنون تو

واسه من همین خیالتم بسه 

بزار جاده ها اشتباه برن ما که دستمون به هم نمیرسه

با حریر پیله های کاغذی واسه من جاده رو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمیرسم حرمت فاصله مونو کم نکن

 


سه شنبه 17 مرداد ماه سال 1385
اگه تو نباشی

چی میشد با تو باشم حتی توی رویا

من تورو دوست دارم اندازه یه دنیا

دلش میگیره اسمون برای من که تنهام

داره قطره های گرم اشک من

میریزه دونه دونه روی گونه هام

اگه تو نباشی یا ازم جدا شی

سخته دیگه زندگی برام

چشمای نجیبت وقتی ازم دورن

امیدی ندارم به شبام

برای دیدن تو هر لحظه پریشونم

تو بیا قدرم بدون ای هم زبونم

شدم مجنون اون نگاه پاک تو نگام کن

نگاهت قبله گاه این دل منه

وجودت مرهمی برای دردمه

 


دوشنبه 16 مرداد ماه سال 1385
من از تو میمیرم

من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
 به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نیمشد
تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
 تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
تو گونه هایت را می چسباندی
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی
و گوش می دادی
به خون من که ناله کنان می رفت
و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی

فروغ


دوشنبه 16 مرداد ماه سال 1385
سنگفرش

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))

شاملو


یکشنبه 15 مرداد ماه سال 1385
دریچه

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

اکنون دل من شسکته و خستس

زیرا که یکی از دریچه ها بستس

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد


یکشنبه 15 مرداد ماه سال 1385
غم۲
من رفیق غم و غم یار من است
من درخت غم و غم بار من است


شنبه 14 مرداد ماه سال 1385
غم

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در میزند !

ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا !

غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند ...


پنجشنبه 12 مرداد ماه سال 1385
سیب

تو به من خندیدی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.


پنجشنبه 12 مرداد ماه سال 1385
خاطره

با یه مشت خاطره های خوب و بد

مگه میشه تا ابد زندگی کرد

همه جا اشکم سرازیره و دل از زندگی سیره و

 انگاری این روزا دل داره میمیره و میره پی کارش

صدات مونده نمیره از تو گوشم

نگات مونده که برده عقل و هوشم

خودت نیستی ولی یادت باهامه

رفیق گریه ها و غصه هامه

تو که رفتی ولی عطرت نمیره

خودت نیستی دلت اینجا اسیره

اگه رفتی ولی عشقت که مونده

همین عشقت دل ما رو سوزونده


پنجشنبه 12 مرداد ماه سال 1385
میام
میخوام بازم بیام شاید از فردا فعال تر

سه شنبه 3 مرداد ماه سال 1385
لعنت به تو و ذات خرابت

بر اصل و نسب بالی ای اصل و نسب عالی
ای زادهء هفت پشت اصالت
در مکتب عشاق اگر این بود جوابت
لعنت به تو و ذات خرابت

در مکتب عشاق گر اینه جوابت
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

رفتیم و از این رفتن بسیار تو را بخشید
آزادی و قلبتو بر رفتن ما خندید
آن تازه رسه نو بر گر حالم و پرسید

گو شکر خدا گفتم و راضی ز صوابت
لعنت به تو و ذات خرابت

در مکتب عشاق گر اینه جوابت
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

در آینه ات بنگر حیوان صفتی بینی
حاشا مکن این باور این دست تو نیست اینی
این دست تو نیست اینی

این است ترازوی عدالت تو پادشه مکر و رذالت
ارزانیه آن تازه رس خوش قد و قامت
تو پیشکشو قصهء ما هم به سلامت

گفتم که گلی افسوس پا تا به سرت خاره
این مستی و پیروزی چند است و نه بسیاره
چند است و نه بسیاره

سقای هزار تشنهء آواره
سیراب شدند جملگی از آب سرابت
لعنت به تو و ذات خرابت

در مکتب عشاق گر اینه جوابت
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

ای عاشق پوشالی بر اصل و نسب بالی
ای کاش نبینی تو آنروز که پامالی
آنروز که پامالی

در مکتب عشاق گر اینه جوابت
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت
لعنت به تو و عشق تو و ذات خرابت

ای شناگره قابل تو آب نمیدیدی
بازیچهء شب گردان مهتاب نمیدیدی

اینک تو و این مرداب
اینک تو واین مهتاب
بیداری اگر این است
رفتیم دگر درخواب

 

همش با خودم بودم


دوشنبه 2 مرداد ماه سال 1385
نگار رفت

امروز سومین روز درگذشت دوست عزیزم نگاره

دیگه هیچی تا بعد از هفتمش

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
   
خلاصه ای روزگار خنجرتو به من زدی ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی حالا اشک خون به چشم اینو واست میخونم الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم
شناسنامه کامل من...
تعداد بازدیدکنندگان : 31455


Powered by BlogSky.com