عروسک خر گریان و الاغ عاشق
یادگارت شده این دل تنها
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی
عناوین آخرین یادداشت ها
جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386
خاطره ها

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشقها میمیرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا میماند

اخوان ثالث


چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386
قصه

 برای سالها می نویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود

چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386
منهای من
دیگر از امروز رویاهای تو- منهای من
هرچه تقصیر است باشد پای تو- منهای
من گفتی حرفت را ومن هم زیر لب گفتم که عشق
بعد از این یا جای من یا جای تو-منهای من
 فکر کردم دیدنی باشد پس از یکسال
 بعد خستگی در چهره تنهای تو- منهای
من کاش می دانستم از این گیرودار
بین ما عشق می ماند فقط منهای تو-منهای من

چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386
طلب عشق
 یادمان باشد اگر شــــاخه گلی چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
 پــر پروانه شکستن هــــــنــر نیست
 گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد ســــر ســــــجاده عشق
 جز برای دل مــحبوب دعـــــائی نکنیم
 یادمان باشد از امروز خطائی نکنیم
گر در خود شکنیم هیـچ صدائی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
 طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

پنجشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1386
قصه عشق

آه من از کجا بیان کنم این قصه را
که عالمی خبر شود ز عشق ما
من از کجا بیان کنم این ماجرا
که دیده را سازد گریان
او نور امید افشانده بر دنیای من
باشد چو ماه روشن گر شب های من
گر نقش او از پرده رویای من گردد فنا
دنیای من یابد پایان چون خورشید صبح پاییز
قلب و روح ام را سازد لبریز
از یک احساس فریاد از این احساس
دارم آتش در دل پنهان
اشک من باشد قصه گوی این عشق سوزان
او نور امید افشانده بر دنیای من
باشد چو ماه روشن گر شب های من
گر نقش او از پرده رویای من گردد فنا
دنیای من یابد پایان چون خورشید صبح پاییز
قلب وروح ام را سازد لبریز
از یک احساس فریاد از این احساس
دارم آتش در دل پنهان
اشک من باشد قصه گوی این عشق سوزان
آه من از کجا بیان کنم این قصه را
که عالمی خبر شود ز عشق ما
من از کجا بیان کنم این ماجرا
که دیده را سازد گریان


پنجشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1386
چشمه ها

 چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتران‌اند

شاملو


دوشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1386
اصلانی
می دونی دل اسیره اسیره تا بمیره         
 می دونی بدون تو دلم آروم نگیره
می دونی دل تنگ تو نموده آهنگ تو
ولی بیهوده گویم بسی بیهوده جویم
به من بگو بی وفا حالا یار که هستی
خزان عمرم رسید نو بهار که هستی
می خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزامو می شماره

پنجشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1386
تولد

جمعه هفت اردیبهشت تولدم بود

اما تعداد کسایی که یادشون بود حتی به هفت نفر هم نرسید

من بچه نیستم که تولد بخوام

اما حس بدیه ......

مگه نه؟


چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386
دلتنگی

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است !؟؟


چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386
چرا؟

گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟؟

آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی؟؟

مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشمان تو قدر مژه برهم زدنی

 


یکشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1386
ایینه

((** این پست اختصاصی است ** ))


 هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

شاملو


شنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1386
دلم گرفت از اسمون
دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم

امشب از اون شبهاست که من، دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من، دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم رو فریاد بزنم

از این همه دربه دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
   
خلاصه ای روزگار خنجرتو به من زدی ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی حالا اشک خون به چشم اینو واست میخونم الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم
شناسنامه کامل من...
تعداد بازدیدکنندگان : 31399


Powered by BlogSky.com